پست‌ها

انچه که به خاطر نمی اوریم به هر حال  ما را به خاطر می اورد
خواب دیدم دفتر نوشته های شخصی و نامه هاتو پیدا کردم ولی خوب تا اومدم بخونم بیدارم کردن فاااککک
گرد و خاک ها رو جارو میزنم  کار عبثیه میدونم  هر گوشه ای بوی خاص خودشو داره  بوی عرق بوی پریود   اینو به یکی از احمق های اون حوالی میگم عین یه همستر دماغشو تکون میده ولی چیزی حس نمی کنه و مثل ادم فضاییا بم نگاه میکنه  من خیلی چیزها رو فقط حس می کنم  مثل دیوانه گی  بالاخره سالها مجاورت و حشر و نشر با اونا باعث شده بدون کمترین نیاز به زمان و مکان و...پالسهای انرمال رو تو آدمها رصد کنم اونوقت یکی بعد از سی و شیش هفت سال زندگی که حداقل بیست سالشو ماهانه پریود بوده هیچ ایده ای درباره ی بوی پریود نداشته باشه چی میتونه باشه غیر یه احمق؟!  کر بو؟!  انی وی مجید مرده  عكسشو چسبوندن پشت شیشه مغازه  زیرشم نوشته ن بچه ها حلالم کنید  توی مغازه چنتا پلنگ و غیرپلنگ دارن لوازم ارایش دوزاری میخیرن و احتمالا هیچ ایده ای درباره چین و تاریخ انقضاء و تقلبی و فیک بودن ندارن  کپشن مجید و گرمای هوا و آب انار آتش به اختیارم* میکنه احساس میکنم یه جور میل م که به آدمیزاد وصل شدم  میل آمیزش با تک تک اتم های تو  میل تما...

taxi

کنار خیابون سوارم میکنه دنبال بهونه میگرده که مسیر طولانی تر کنه بهونه رو میدم دستش میپرسه کم حرفی نه؟  میگم اوهوم شبیه بابات نه؟  - از کجا فهمیدی؟  نمیگه  موتورسواری دوست داری؟  - نمیدونم  میریم تو پارکینگ همه جا تاریکه یک آن وحشت زده میشم و تیتر حوادث روزنامه ها از جلو چشمام رد میشه  دستمو میکنم تو جیبم تازه یادم میاد که سالهاست دیگه چاقو نمیذارم تو کیفم   چراغ موتورش همه جا رو روشن میکنه  دستمو از جیبم میارم بیرون  میگه سوار شو  سوار میشم دستامو دور شکمش گره میزنه و مثل ترقه در میره تو خیابون میپرسه اسممو چی سیو میکنی؟  - تاکسی
باز دوباره تا قصد کردم فراموشش کنم همه ی شهر پر شد از بیلبوردای بهرام رادان
ولی عصر و میام سمت پایین  اونور که کلی دیوار عمودی و پله داره و میخوره به گاندی تنها جایی که یکم تخیل ادمو قلقلک میده  سر هر خیابونی یه جور کسشر هوا کردن انگار که قراره بری اون سر رنگین کمان  یه سر و انتخاب می کنم  سر قهوه ای   پله ها رو میرم بالا  وسطاش نفسم بند میاد  تو پاگرد؟ سطل آشغال گذاشتن (لابد هیچکس قهوه ای رنگین کمونو و دنبال نکرده تا به حال) یه کلاغم سرش نشسته که انگار انتظار آدمیزاد و نداشته باشه با ترس می پره اونور نرده ها  زل میزنه تو چشمام و همزمان با من پله ها رو میاد بالا  به نظرم این کلاغ متولد ماه خرداده و با اون یکی صورتش روزا فلسفه درس میده و شبا کس لیسی می کنه  میپرسه منتظرم میمونی؟  انگشت وسط م و حوالش میکنم  قاه قاه میخنده و میپره تو آسمون  چنتا کافه و مرکز خرید خالی رد میکنم و مثل یه جور دژاوو احساس میکنم که همشونو تو اینستا دیدم
آب از لای پره های توربین میچکد  باد هوهو کنان دور میله ی آهنی میرقصد  نبض بیابان نمیزند گول همه ی سراب ها را خورده ام  درختی نیست سایه ای برای ترسیدن  مانعی برای پریدن  اینجا همانجاست  افق دوری که خدایان و اساطیر از آن ظهور خواهند کرد