انگار که یک جور نظم یا پترن تکراری
تو فراکتالهای تو در تو کشف کرده باشم
پشمام ریخته
چطور چنین چیزی ممکنه؟
یه جور سنگ راف
که دورشو گل و سنگ گرفته
باید انقدر بتراشمش که بشه الماس
تو همیشه پشیمانی هیچ وقت تو باغ نبودی هیچ وقت تلاشی م واسه اومدن به این ور باغ نکردی هر چند این دم آخری یه زوری زدی که قابل تحسین بود ولی بلد نبودی قهوه ایی کردی
داری میشی، شاید، فرهادِ شیرینِ خودت!
پاسخ دادنحذف