تو یه عمارت بزرگ و لاچری زندگی میکردم
با سقفهای بلند و راهروهای تو در تو
خالی از آدمیزاد
تو استخر تیوپ پلاستیکی و گذاشته بودم بین پاهام
و فشار میدادم
حال میداد
چند بار در این حال داشتم بیدار میشدم
ولی باز تیوپ پلاستیکی و فشار میدادم و بر میگشتم تو استخر و ...
دیگه فاینال اسکوییز و نتونستم دووم بیارم
برگشتم به دنیای گدا گشنه ها و آخوندا
موش شهری ایونت زاده ی ماچاخور، موراکامی و کوت میکنه که آره از طوفان که در اومدی دیگه همون آدم قبل طوفان نیستی والا من تغییری نمیبینم دوزاری ادبیاتم اینا به فاضلاب کشیدن
نظرات
ارسال یک نظر