تو یه عمارت بزرگ و لاچری زندگی میکردم
با سقفهای بلند و راهروهای تو در تو
خالی از آدمیزاد
تو استخر تیوپ پلاستیکی و گذاشته بودم بین پاهام
و فشار میدادم
حال میداد
چند بار در این حال داشتم بیدار میشدم
ولی باز تیوپ پلاستیکی و فشار میدادم و بر میگشتم تو استخر و ...
دیگه فاینال اسکوییز و نتونستم دووم بیارم
برگشتم به دنیای گدا گشنه ها و آخوندا
متاسفم ولی اون بمب افکنا واسه نجات تو نیومدن هنوز پایتخت میبینی و از پسرخاله ت بچه داری کی گفته لایق آزادی هستی؟
نظرات
ارسال یک نظر