بچه که بود، از مردهها میترسید. میترسید از گورهایشان برخیزند، او را بگیرند و کشانکشان با خود به دل خاک سرد سیاه ببرند و چشمها و دهانش از خاک پر شود. این ترس کمکم از میان رفت، زیرا معلوم شد دستهای زندگان ترسناکتر است.
روتین زندگیت بهم خورد؟ تراپی لازم شدی؟ متاسفم از تجربه تلخی که داشتی قحبه من اون ۱۲ روز بهترین روزای زندگیم بود
نظرات
ارسال یک نظر