کنار هم خوابیده بودیم
نور مهتاب از لای شیدهای پنجره
به درون اتاق میتابید
انگار نه انگار که خواب بود
پرسید مگه شب نیست پس چرا انقدر روشنه؟!
بلند شدم تو صورتشو نگاه کنم
بگم آره خیلی روش...
دیدم چشماش سفیده سفیده
ترسیدم
متکامو برداشتم یکم دورتر
پایین پاهاش خوابیدم.
روتین زندگیت بهم خورد؟ تراپی لازم شدی؟ متاسفم از تجربه تلخی که داشتی قحبه من اون ۱۲ روز بهترین روزای زندگیم بود
نظرات
ارسال یک نظر