کنار هم خوابیده بودیم
نور مهتاب از لای شیدهای پنجره
به درون اتاق میتابید
انگار نه انگار که خواب بود
پرسید مگه شب نیست پس چرا انقدر روشنه؟!
بلند شدم تو صورتشو نگاه کنم
بگم آره خیلی روش...
دیدم چشماش سفیده سفیده
ترسیدم
متکامو برداشتم یکم دورتر
پایین پاهاش خوابیدم.
موش شهری ایونت زاده ی ماچاخور، موراکامی و کوت میکنه که آره از طوفان که در اومدی دیگه همون آدم قبل طوفان نیستی والا من تغییری نمیبینم دوزاری ادبیاتم اینا به فاضلاب کشیدن
نظرات
ارسال یک نظر