کنار هم خوابیده بودیم
نور مهتاب از لای شیدهای پنجره
به درون اتاق میتابید
انگار نه انگار که خواب بود
پرسید مگه شب نیست پس چرا انقدر روشنه؟!
بلند شدم تو صورتشو نگاه کنم
بگم آره خیلی روش...
دیدم چشماش سفیده سفیده
ترسیدم
متکامو برداشتم یکم دورتر
پایین پاهاش خوابیدم.
بنده تهران و ترک نمیکنم کصونه های شاعر دراما کویین ریدم تو عکس خداحافظی با خونه هاتون و وطن وطن کردنتون
نظرات
ارسال یک نظر