شبی در یکی از کوهستانهای مستور از برف مقدونیه بادی سهمگین برخاست. باد چنان شدید بود که کلبه ی کوچکی را که به آن پناه برده بودم می لرزانید و می کوشید تا آن را واژگون سازد. ولی من قبلا آنرا محکم و استوار ساخته بودم. تنها در کلبه، کنار آتش نشسته بودم و بر باد می خندیدم و آنرا سرزنش و شماتت کرده می گفتم: برادر بیهوده سعی نکن به این کلبه وارد شوی. من در بر تو نخواهم گشود. تو نخواهی توانست اجاق مرا خاموش کنی و کلبه ام را واژگون سازی!
موش شهری ایونت زاده ی ماچاخور، موراکامی و کوت میکنه که آره از طوفان که در اومدی دیگه همون آدم قبل طوفان نیستی والا من تغییری نمیبینم دوزاری ادبیاتم اینا به فاضلاب کشیدن