به خاطر دارم روزی که به اتفاق عازم دهکده بودیم، در راه پیرمرد کوتاه قدی را دیدیم که بر قاطری سوار بود. زوربا چشمان خود را درشت کرده به قاطر نگریست. نگاهش به حدی خیره کننده و نافذ بود که پیرمرد از ترس فریادی بر کشید و در حالی که صلیبی بر خود می کشید، گفت:
"برادر ترا به خدا قاطرم را چشم نزن"
نگاهی به زوربا کرده پرسیدم" با پیرمرد چه کردی که اینطور فریاد کشید؟"
-من، فکر میکنی، چه کاری کرده باشم؟! فقط به قاطرش نگاه می کردم. ببینم ارباب،مگر تو متوجه نشدی؟!
- متوجه چه چیزی؟
- اینکه در دنیا چیزی هم به نام قاطر وجود دارد.
موش شهری ایونت زاده ی ماچاخور، موراکامی و کوت میکنه که آره از طوفان که در اومدی دیگه همون آدم قبل طوفان نیستی والا من تغییری نمیبینم دوزاری ادبیاتم اینا به فاضلاب کشیدن