بعضی وقتا ویرای عجیبی می گیرم
مثل امروز
که ویر کیک و چاقو گرفته بودم. باید حتما می رفتم سوپری. یک عدد کیک خانواده ی خانه گی خریدم تا با چاقو برشش بدم با قهوه پهلوش یه صدایی میده مثل ِ ف ففففففففففف.
تو همیشه پشیمانی هیچ وقت تو باغ نبودی هیچ وقت تلاشی م واسه اومدن به این ور باغ نکردی هر چند این دم آخری یه زوری زدی که قابل تحسین بود ولی بلد نبودی قهوه ایی کردی
هر موقع که آهنگ گورستان ایستاده هادی پاکزاد و گوش میدم یاد این میوفتم که خودکشی کرده اونجا که میگه این سطح از درد برای پوست نازک یه روح... همونجا برای بار هزارم پاره میشم