مامانه ساعت پنج صب رفته حیاط که به پشمی غذا بده
بشقاب پرنده تو آسمون دیده
کلی وشت کرده فک کرده داره زلزله میاد!
پشمی م پریده رو دیوار
برادره م حتی شنیده صداشو
اونوقت من خواب بودم
ندیدم این شاهکارو
انصافه؟
تو همیشه پشیمانی هیچ وقت تو باغ نبودی هیچ وقت تلاشی م واسه اومدن به این ور باغ نکردی هر چند این دم آخری یه زوری زدی که قابل تحسین بود ولی بلد نبودی قهوه ایی کردی
هر موقع که آهنگ گورستان ایستاده هادی پاکزاد و گوش میدم یاد این میوفتم که خودکشی کرده اونجا که میگه این سطح از درد برای پوست نازک یه روح... همونجا برای بار هزارم پاره میشم