پست‌ها

سوئیچو از برادره میگیرم  میگه سو وات؟  و باعث میشه دچار یاس فلسفی بشم و از ادامه ی مسیر منصرف بشم همینکه داره میره میگم باد نبردت! و خیلی جدی بر میگرده نگام میکنه و امکان سنجی میکنه بالاخره غیرممکن نیست آدم و باد ببره تاثیر میذاریم رو هم آ
دیگه از رئیسمون بدم نمیاد  حتی یه جاهایی تحسینشم میکنم  ایا این به معنی اینه که سایه ی خودمو در آغوش گرفتم؟  ویل سی
in love-hate  with solitude
کراشم رفت  دست دادیم و برام آرزوی موفقیت کرد  گفت میرم شمال زندگی میکنم  منم گفتم دیگی که برا من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه و رفتم تو فاز حمله  و گوشت نخورده و دهن سوخته :|
سختمه بودن Be  بدون Do  حالا خوبه از این زنای مدرک گرا نبودم که فکر کنم مثلا دکترا گرفتن تو رشته های کسشر(به طور مثال برق وقدرت) و رقابت با مردا حالمو خوب میکنه و همون لیسانس و گذاشتم در کوزه   خواب فلامینگوهای صورتی دیدم  خودش پیشرفتیه
یه بار داداشم شیر با برچسب سبز خریده بود پرسیدم این چیه؟ گفت شیر-خیار  از اون به بعد فوبیای شیر-خیار گرفتم هر موقع شیر با برچسب سبز میبینم فرار میکنم حتی تصورشم وحشتناکه
از هر طرف که نگا میکنم به این نتیجه میرسم که مهاجرت منطقی ترین راهه