در برحه ای از زندگانی به طور کاملا اتفاقی دری یافتم به سوی دنیای رنگی و لاکچری اینستاگرام و تامبلر و مغازه های صورتی و استارد آیتم های گوگل ریدر و خرید آنلاین و پست بادپا... همه چیز ممکن بود دیگه خیالی و سد بی پولی نبود.فقط میخواستم و میشد. چه لذت عظیمی بود در آغاز ولی کم کم کنار این لذت تونلهای جدیدی سمت وسواسها و دیوانگی های خفته زده شد حواسم رفته بود سمت دوخت و درز کنار زیپ ها تای پایین شلوار گرد و خاک روی پولیش ناخونها کالیبره نبودن مانیتور و تفاوت چند رقمی رنگها دلم نیاز میخواست سرم را با استغنا گرم کرده بودند
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
صندوقچه ای را که کنار بخاری بود باز کرد داخل صندوقچه رنگ و رو رفته فولادی را به او نشان داد...بالای صندوقچه یک پاکت سفید و یک هفت تیر سیاه بزرگ قرار داشت.مطلب خیلی ساده بود. در ان روزها مصیبتی که باعث از دست رفتن زندگی اش می شود برایش دیگر غیر قابل تحمل است، نامه بدون تاریخی را که شرحی از تمایل او به مردن است بیرون می اورد، بعد تفنگ را روی میز میگذارد،روی آن خم میشود و پیشانی اش را به آن می مالد، شقیقه اش را به طرف آن برمیگرداند.بعد تب گونه هایش ماشه را نوازش میدهد.ضامن ماشه را عقب میکشد، تا اینکه دنیای دور و برش سکوت کند و کل وجودش که در خواب و بیداری ست.سردی فلز را که امکان ظهور مرگ از آن می بارد حس می کند. سپس با درک این مطلب که با تاریخ گذاشتن بر نامه، اکنون می تواند ماشه را بکشد و وقتی که نیز در میابد که مردن با همه ی نامعقول بودنش امری طبیعی است،تازه با وضوح کامل می فهمد که نفی زندگی عجب وحشت عظیمی را در انسان بوجود می اورد و آن وقت تمام اشتیاق خود را برای زنده ماندن با وجود خواب آلودگی خویش حس می کند، تا با خاموشی و غرور به سوختن ادامه دهد.بعد که کاملا بیدار می شود، در حالیکه ...