پست‌ها

بر لبه ی پنجره نشسته بودند ،همان پسر بچه ی همیشگی و مرد پاهایشان در هوا آویزان بود، و نگاهشان بر دریا معلق. - دود، گوش کن... اسم پسربچه دود بود. - چون تو همیشه اینجا هستی... - خوب. - شاید تو بدانی. - چی را؟ - چشمان دریا کجاست؟ - ... - دریا چشم دارد؟ نه؟ - بله. - پس کجاست؟ - کشتیها. - کشتیها چی ؟ - کشتیها، چشمان دریاست... مرد از حیرت خشکش زد. این دیگر واقعا به ذهنش نیامده بود. - اما صدها هزار کشتی هست... - او صدها هزار چشم دارد. مگر می خواستید فقط دو چشم داشته باشد. حقیقتا با همه ی کاری که دارد و عظمتش. در همه ی آن شعور است. - بله، ولی خوب ، ببخشید... - بله. - و غریقها؟ توفانها، گردبادها، تمام آن چیزها...برای چه باید کشتیها را ببلعد، اگر آنها چشمانش هستند؟ دود وقتی که به سوی مرد رو بر می گرداند، کمی بی صبر است و می گوید: - اما شما... شما هیچ وقت چشمانتان را نمی بندید؟ اقیانوس، دریا / الساندرو بریکو
تصویر
شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش
من زير سياره ي كيوان به دنيا آمده ام سياره اي كه دورش را ديرتر از همه به پايان مي رساند؛ سياره ي مدار انحرافي و تاخيرها...
من آخرش يه پسر بچه ي هفت ساله ي نابغه ي عينكي ميزام اسمشو ميذارم سيليكن ولي
يه صحنه اي بود كه سيلوستر در سطل آشغال و بر عكس ميگيره دستش تو آشغالا دنبال يه چيز درست حسابي واسه خوردن ميگرده... آخرش يه آشغال سيب پيدا ميكنه ميذاره تو سيني... فك كنم ايده ي گوگل ريدر از اينجا خلق شد.
خوابم نمياد داشتم حساب ميكردم وقتى يه آدم ٢٩ هزار ساله از "آينده" صحبت ميكنه حدودا منظورش چند هزار سال ديگه س
تصویر