پست‌ها

خواب میبینم پشت در خونه‌م زنگ رو میزنم یه زن غریبه جواب میده معذرت خواهی میکنم به ردیف زنگهای سفید با تردید زل میزنم یادم نمیاد یک بودیم یا دو ایندفعه زنگ یک رو میزنم باز همون زن جواب میده همینکه میام جوابی بدم یه عده کیک بدست پشتم ظاهر میشن میپرسم سوپرایز پارتیه؟ میگن آره در باز میشه و منم پشت سرشون میرم تو سکانس بعد روی تخت سفید دراز کشیدم زن و یه دختربچه اونور اتاق رو کاناپه لم دادن موقعیت اکواردیه  اشتباهی اومدم اینجا خونه ما نیست همین حین یه ارگاسم شدید و تجربه میکنم جوری که به نفس نفس میفتم  و مچاله از خواب پا میشم هر چقدر فان و عجیب غریب و طولانی من این مدل و نمیخوام با مغزم نمیخوام زندگی کنم من میخوام با بدنم زندگی کنم.
متاسفم ولی اون بمب افکنا واسه نجات تو نیومدن  هنوز پایتخت میبینی و از پسرخاله ت بچه داری کی گفته لایق آزادی هستی؟
به لطف یوتیوب و مستندهایی که دیدم دیگه علاقه ی چندانی به سفر کردن ندارم آخرین باری که تو اینستای شخصیم عکس گذاشتم ۴،۵ سال پیش بود دوست داشتم چیزی برای نمایش داشتم پارتنری برای پز دادن؛ اینجا یه چیزایی نوشتم ولی نمیدونم از خودم در آوردم یا واقعی بوده همچنان برام عجیبه بعضیا کسی رو دارن که دوستشون داره :)) ترند ولی میدونم دست اسکینی ها و اوزمپیکی هاست داشتم میگفتم دیگه به سفر کردن علاقه ندارم حوصله فاطی کماندوهای فرودگاه و ندارم رسما بهت تجاوز میکنن تو باید به خودت بگی یه بازرسی ساده ست  آخرین باری که اینو با اکس کله زردم مطرح کردم با لحن مسخره گفت Did they finger you?! یاد گرفتم مصیبت های ما کله سیاها در آخوندلند برای دیگران قابل فهم نیست و لاشی ها برای ارتباط مناسب نیستند.
صبح از خواب پا میشی روز شده یادت میاد که باز خواب عمارت بزرگ و  مهمانهای عجیب و ناخونده شو دیدی واسه خودت حرفها و رفتارهاشونو تفسیر میکنی تا چیزی بفهمی ناگهان همه چیز معنادار و روشن می شود میفهمی که داستان اصلا آدم‌ها و اداهاشون نیست همه چیز اون عمارته خودت خودت اون عمارتی
احساس تعلق نداشتن، قدرت عجیبی داره؛ هم در نجات دادن هم در ویران کردن
"ادا" آخرین سنگر جامعه فقیر و طبقه ی متوسطیه که نمیتونه قبول کنه خیلی وقته نابود شده خیابان سنایی تهران دقیقا همین وایب و میده